خرمگس

 

چه می شود ؟ چه خواهد شد اگر که تو نروی ؟ اين چرخ نخوا گرديد ؟ يا که اين روز

لنگ بود و نبود تو می شود ؟

کيستی تو و چيستی در اين ابهام بی انتها ؟

تو کيستی و بود و نبودت را چه فرقی هست ؟

و .... اگرت هست ايا بيش از فرق بود و نبود موريانه است  درانبوه قافله ی مورچگان ،

کورانه روان سوی هر سوی  ؟

خرمگس در صبح به اين زودی وزوز می کند، بنگرش ! سر از خواب اگر بر نداشته بود ،

لابد آفتاب سر بر نمی زد ! گم می شود . چه شوقی به جستن سرگين تازه از خود

بروز می دهد ! وجود ... وجود...! همه چيز در نظرم چرخ می زند ، همه چيز می

چرخد ! به جز صدای سم اسب ، هيچ چيز ار بيابان نمی شنوم، يه جز صدای محو

شدن سم اسب ، به جز محو شدن صدا ... محو شدن ،نيستی هر چه که می جنبد،

هر چيز که می جنبد ، مرگش را می بينم پيشاپيش مر گش را می بينم .

چه ناپايدار ! ... جوانی  را با پيری عيار می زنم و کودکی را با مرگ . باد ، باد ،

هستی و نيست ،

 دارد کف قهوه خانه را برای خودش جارو می زند . نمی ميرد ؟ هم الان در حال مرگ

نيست ؟! چرا ... چرا ... فقط خودش اين را نمی داند . خنده آور است ، گريه آور هم

هست . طوری جارو می کشد که نه انگار دارد می رود که بميرد . لحظه به لحظه و

قدم به قدم دارد می ميرد . اما خودش حاليش نيست . اين خنده آور است اگر حاليش

بود ، گريه آور می شد . هر دو رويش مضحک است مرگ . فقط مرگ . در اين وجود ،

فقط يک چيز مطلق است و حقيقی است ، و آن  مرگ است مرگ . 

اما اين وجود چنان می چرخد که انگار نه انگار چه سمج ؟! باز هم وز وز می کند اين

مگس ، باز هم پيدايش شد ! حالا می کشمت ، حالا تو را می کشم تا يقينت راست

بشود که تو برای مردن جان گرفته ای ! .. آ.....!

 

ـــ کليدر جلد نهم ص ۲۲۲۵ - محمود دولت آبادی

/ 0 نظر / 12 بازدید